کیوان من دنیای من,برای تو مینویسم برای تویی که روحو جسممو تسخیر کردی,,جز تو نمیبینم و جز تو نمیشنوم....ذهن من ابستن عشق تو و یاد تو تصویر زیبای توا.....ابستنی که هیچوقت فارغ نمیشه و هیچوقت تو رو از دل بیرون نمیبره....بذر عشق تو در دلم کاشته شد بی اونکه دونسته باشی،بی اونکه خواسته باشی ،این عشق در من جوونه زد،نمیدونم چرا زیر اینهمه رگبار نابود نشد و روز بروز ریشه اون محکمتر شد...هیچوقت نتونستم از لحظه ای که مهر لباتو رو پیشونیمو زدی عبور کنم .هرگز نتونستم گرمای دستات و حلاوت نگاهتو فراموش کنم..من....مجنون تو....کسی که لحظه لحظه زندگیش با یاد تو بوده....اگر جز این باشه اون لحظه بر من حرومه...من در خیالم هر شب تو را در اغوش کشییدم و تو هر شب در میان خوابهایم امدی و من رو بوسیدی.....بارها و بارها این خواب برای من تکرار شد....تو اما این روزها با کلامت مرا به اغوش کشیدی و من همبستر تو شدم،،،شب از نیمه گذشت و من غرق اغوش تو بودم....چه لذت توصیف نشدنی ای داره کنار تو بودن،همبستر تو بودن و عشق بازی با تو ....من اما دوباره باید کوله بار جدایی بر دوش کشان دور بشم ...اما این بار سختتر از قبل....نه پاها و نه دست ها هیچکدام توانایی ادامه ندارد...حتی نگاهم درد میکند،نگاهی که همیشه به دنبال تو بوده،و تپش های نا منظم این قلب هنوز هم برای ت